شمارهٔ ۳ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چنان به پیش فلک نالم از غمت شبها
که خون دل میچکد از دیدههای کوکبها
چو بسته خون دلم را به خویش میآرد
برای خنده گشایم اگر ز هم لبها
نگاه برق گذارش چو شمع دلها گشت
شرار شعلهٔ آهم شده است کوکبها
دلم ز سختی ره ناله میکند چو جرس
که سنگ راه طلب گشته است مطلبها
نمیکشم دم گرمی به کام دل جویا
ز ترس ریزش این آبگینهٔ قالبها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و غم خود به آسمان شکایت میکند و میگوید شبها به شدت ناله میکند تا جایی که اشکهایش به مانند خون میچکد. او به خویش میگوید که اگر چه دلش خون است، اما برای دیگران لبخند میزند. نگاهش به آسمان، آتش در دلش ایجاد کرده و او را به درد و ناله میاندازد. شاعر همچنین به سختیهایی که در راه طلب دارد اشاره میکند و میگوید دلش مانند زنگ جرس به صدا درمیآید. او نمیتواند به احساساتش پاسخ دهد زیرا از ترس از دست رفتن حالتهایش وحشت دارد.