شمارهٔ ۳۳۱ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از لقای مه تسلی دیدهٔ مهجور نیست
الفتی این زخم را با مرهم کافور نیست
هر چه در هر جا نباشد تحفه بودن را سزاست
در جناب کبریا جز عجوز ما منظور نیست
بادهٔ پرزور نتواند زجا بردار دم
چون کنم کز ضعف رفتن از خودم مقدور نیست
از شکفتن در بهار زندگی بی بهره است
هر کرا زخم دلش مانند گل ناسور نیست
هر قدر بیگانه تر معنی به دل نزدیک تر
یار اگر دوری گزیند از بر ما دور نیست
شعلهٔ آواز چون دل را بر آتش می کشد
حسن شوخی در پس این پرده گر مستور نیست
پیش آن کو یافت جویا نشئهٔ بیداد عشق
فرقی از خون جگر تا بادهٔ انگور نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردناک شاعر درباره عشق و دوری میپردازد. شاعر میگوید که در غم عشق، از تسلی و آرامش خبری نیست و تنها زخمها و آلامش باقی ماندهاند. او اشاره میکند که هر چیز غیرمعمولی در نزد خداوند ارزشمند است، اما او خود را در جایگاه کسانی نمیبیند که مورد توجه قرار گرفتهاند. شاعر همچنین به ضعف خود در مواجهه با مشکلات اشاره میکند و بیان میدارد که برخی از افراد حتی در سختترین وضعیتها هم نمیتوانند از زخم دلشان رهایی یابند. او معتقد است که هر چه بیشتر از دیگران دور میشویم، معنی واقعی عشق به ما نزدیکتر میشود. در پایان، شاعر اشاره میکند که عشق و درد آن همواره در زندگی حضور دارند و تفاوتی بین عشق و زخمهای دلش وجود ندارد.