شمارهٔ ۳۴۷ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
سرگرانی زلف جانان با خط شبرنگ داشت
از پریشانی همی با سایهٔ خود جنگ داشت
حسن مستور تو از جامی که پنهان می زدی
شمع شوخی زیر دامان پرند رنگ داشت
با وجود آنکه خاک رهگذار او شدیم
کینهٔ ما را به دل همچون شرر در سنگ داشت
شب که در فکر دهانش غنچه بودم تا سحر
وسعت آباد دلم را جوش معنی تنگ داشت
نامهٔ شوق مرا از دست قاصد می برد
دلبری کز بردن نامم زبانش ننگ داشت
من کجا و تاب استغنای او جویا کجا
سرگرانی های نازش کوه را بی سنگ داشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر از زیباییهای معشوقش و تأثیر آن بر خود میگوید. زلف و خط معشوق در او احساساتی را ایجاد میکند که نشاندهنده جدال درونی اوست. شاعر با وجود اینکه در خاک محبت معشوقش قرار دارد، اما کینهای نیز در دلش موج میزند. او در شبهای پر از فکر و خیال، به عمق محبت و آرزوهایش پی میبرد. نامهای که از او به عشقش فرستاده میشود، با توهین به قاصدی که نام او را میبرد، مواجه است. شاعر به تردید و ناتوانی خود در برابر جذابیت و شخصیت معشوق اعتراف میکند و تأکید میکند که ناز و زیبایی معشوق به قدری زیاد است که حتی کوهها نیز در برابر آن بیفایده به نظر میرسند.