شمارهٔ ۳۶۵ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به عاشقان نه از امروز بر سر جنگ است
که کین ما به دلش چون شراره در سنگ است
فتد ز چشم تو بر حلقه های زلف شکست
به سایهٔ خودش این مست بر سر جنگ است
نفاق و تفرقه زیر سر زبان باشد
نوای بزم خموشی همه یک آهنگ است
همیشه جلوهٔ او در لباس بی رنگی است
قبای رنگ به بالای حسن او تنگ است
ز اقربا چه عجب گر پی شکست تواند
که بیشتر خطر آبگینه از سنگ است
کلید موج شرابم بگفتگو آرد
مرا به بزم تو قفل زبان دل تنگ است
شراره ای است که از شوخی و سبک روحی
گه وقار و گرانی به کوه همسنگ است
شمیم لخت دل از آه من جهانگیر است
چو بوی گل که بساط هواش اورنگ است
کسی که ساخته جویا تنش به عریانی
قبای چرخ به اندام همتش تنگ است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف جنگ و جدالهای عاشقانه میپردازد و بیانگر عشق پرشور و عاطفی است که از دل بر میخیزد. شاعر به کنایه میگوید که از دیروز بین عاشقان جنگی درگرفته و این کینه و آتش در دلها کمین کرده است. او اشاره میکند که در زیر ظواهر زیبایی، تنشها و نفاقهایی وجود دارد و همگان در تلاشند تا در یک بزم و هماهنگی قرار گیرند. شاعر همچنین به ناپایداری زیبایی و تغییرات آن اشاره دارد و نسبت به روابط انسانی و درک مشترک تأکید میکند. او عشق را بهعنوان یک شراره و تنگیها و محدودیتهایی که بر سر راه آن وجود دارد، توصیف میکند. در نهایت، او از زیبایی و تاثیر عواطف خود میگوید که همچون بوی گل در فضا پخش میشود.