شمارهٔ ۳۷۰ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عاشقان را با پریشانی ست پیمانی درست
نقش ما بنشسته با زلف پریشانی درست
حسن شوخش پرده برگیرد اگر از روی کار
در جهان باقی نمی ماند گریبانی درست
عاجز است از عهدهٔ تعمیر او میخانه ها
بسکه رنگم با شکستن بسته پیمانی درست
گرمی خونم گدازد بیضهٔ فولاد را
از تنم نتوان برون آورد پیکانی درست
هرزه گویا خون دل نوشند از آن کاین قوم را
ژاژخایی در دهن نگذاشت دندانی درست
چون کند زورآزمایی پنجهٔ خورشید عشق
کی بسان صبح می ماند گریبانی درست
بسکه کاهید از دل من آنقدر باقی نماند
کاندرو جویا کند جا تیر مژگانی درست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و حالات دل عاشق میپردازد. شاعر به پریشانی و ناراحتی عاشقان اشاره میکند و میگوید که روابط عاشقانه با درد و تنهایی همراه است. او از زیبایی و جذابیت معشوق سخن میگوید که اگر پرده از رویش برداشته شود، چیزی در جهان باقی نمیماند. شاعر همچنین به ناتوانی در ترمیم دلbroken و میخانهها اشاره میکند، و احساسات عمیق خود را نسبت به عشق و جدایی بیان میکند. او وضعیت خود را به گرما و طاقتفرسایی تشبیه میکند و به عواقب تلخ عشق و تنهایی پرداخته و از قوت و زیبایی عشق سخن میگوید که هیچ چیز نمیتواند مانند آن باشد. در نهایت، شاعر از کم شدن قدرت و احساساتش سخن میگوید که باعث شده فقط حسرت برایش باقی بماند.