شمارهٔ ۴۵۷ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
همچو جوهر همه تن دیدهٔ حیران کردند
سخت مستغرقم این آینه رویان کردند
آه چون غنچه به یک جنبش مژگان این قوم
مشت چاک دل ما را به گریبان کردند
غنچه سان بسکه زخوناب جگر لبریزم
خنده را بر لب ما زخم نمایان کردند
گذر قافلهٔ اشک به مژگان افتاد
خار را فرش ره آبله پایان کردند
هیچ کس غنچه ای از باغ وصال تو نچید
همه چون لاله گل داغ به دامان کردند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به حال حیرت و غم خود اشاره میکند و از زیباییهای چهره معشوق صحبت میکند که او را مستغرق کرده است. او از نالهاش میگوید که همچون غنچهای در حال پژمردن است و درد دلش را به وضوح نشان میدهد. با هر جنبش مژگان معشوق، دل او چاک میخورد و از غم، لبخندش به زخمهایش بدل میشود. اشکها مانند قافلهای از چشمها میگذرد و زخمها نشاندهندهی عشق و ناراحتی او هستند. در نهایت، هیچ کس نتوانسته از باغ وصال معشوق، غنچهای بچیند و همه به نوعی در درد و اندوه عشق غرق شدند.