شمارهٔ ۴۶۴ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
سرشکم بسکه پردرد از دل مهجور برخیزد
به دریا چون رسد سیلاب اشکم شور برخیزد
دل تنگم سلیمانی کند در دشت دلتنگی
که شور محشر از آواز پای مور برخیزد
شود چون آب تیغش ساقی پیمانهٔ زخمم
نوای نوش بادی از لب ناسور برخیزد
مرا نشتر به شریان و ترا ناخن زند بر دل
جگر خون کن نوایی کز لب طنبور برخیزد
خیال لعل او جویا نمکدان ریخت بر زخمم
ز دل در یاد آن کان ملاحت شور برخیزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس درد و تنهایی در دل صحبت میکند. او میگوید که وقتی غم و درد در دلش انباشته میشود، مانند سیلاب اشک از چشمانش جاری میشود. دلش به شدت تنگ است و این تنگی او را به یاد سلیمان میاندازد. در دشت دلتنگی، شور و هیجانش به قدری زیاد است که حتی صدای پای مور هم برایش شگفتانگیز میشود. زخمهایش به مانند نوشیی تلخ محسوب میشود و یاد معشوقش، که به او محبت میورزد، دردش را بیشتر میکند. او همچنین از تأثیر عواطف و احساساتش بر دیگران و روی خود میگوید؛ بهطوری که یاد معشوقش، زخمش را عمیقتر میکند. تمام این احساسات در بافتی از عشق و درد در کنار هم قرار دارد.