نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷۵ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در شب هجران که یادت طاقت از من می برد

اشک پیغ ام گریبان را بدامن می برد

قسمت هر کس بقدر رتبهٔ او می رسد

کوه فیض نوبهاران را به دامن می برد

ترک من سرخانهٔ نازش بلند افتاده است

پنجهٔ خورشید زان مژگان پرفن می برد

زینتی چون عیب پوشی نیست اهل دید را

سرمه از تاریکی شب چشم روزن می برد

سینه گلزار است تا باقی است درد عشق یار

کز گداز دل چراغ داغ روغن می برد

در خمار از عارضش تا رنگ در پرواز شد

باد نوروزی پی سامان گلشن می برد

نیست جویا غیر عزلت سنج کنج نیستی

گر کسی رخت سلامت را به مامن می برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس تنهایی و درد جدایی اشاره دارد. شاعر در شب جدایی، یاد معشوقش او را آزار می‌دهد و اشک‌هایش را به دامانش می‌ریزد. او به این نکته تأکید می‌کند که سرنوشت هر کسی بر اساس مقام و رتبه خود رقم می‌خورد و از زیبایی‌های عالم کمال بهره‌مند می‌شود. شاعر همچنین به زیبایی‌های نهفته در عشق و درد ناشی از آن اشاره می‌کند و می‌گوید که این درد مانند چراغی است که از دل گداخته او نور می‌افشاند. در نهایت، به عزلت و گوشه‌گیری اشاره می‌شود و این حس تنهایی در دل شاعر را به وضوح نشان می‌دهد.