شمارهٔ ۴۷۸ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
رفتی و دل در طپش چون طایر بی بال ماند
چشم شوقم باز چون نقش پی از دنبال ماند
هر سر شاخی بود در راه او دامی دگر
پای مرغ دل به بند رشتهٔ آمال ماند
در گداز آمد دل و از رخنه های سینه ریخت
حسرتی زان آب صاف آخر به این غربال ماند
دل پذیرای خیال اوست گو یاد گداز
آب شد آیینه و منظور آن تمثال ماند
مرغ دل را آرزو هر سوی در پرواز داشت
ریخت تا این بال و پر از خویش فارغبال ماند
رفت جویا نوجوانیها و از غفلت ترا
دل همان چون مهره ای بازیچهٔ اطفال ماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ احساسات عمیق و دردناک ناشی از جدایی و فراق است. شاعر از طپش دلش مانند پرندهای بدون بال سخن میگوید و از امید و شوقی که در چشمانش وجود دارد. او اشاره میکند که هرگامی در مسیر عشق، دامی جدید به دنبال دارد و قلبش در بند آرزوهایش گرفتار شده است. دلش پر از حسرت و آرزو است و در تلاش است تا به یاد محبوبش دلگرم شود، اما در نهایت به خاطر فقدان او، ضربهای عمیق را احساس میکند. شاعری که همچنین به گذر زمان و جوانی و غفلت اشاره دارد و در پایان بیان میکند که دلش از زندگی روزمره و بازیهای زندگی مانند مهرهای در دست کودکان شده است.