نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷۹ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

شب که عریان به بر آن شوخ قدح نوشم بود

یک بغل نور چو فانوس در آغوشم بود

ابر رحمت شد و بارید به دل مایهٔ فیض

گوهر چند که از لعل تو در گوشم بود

آنچه مینای فلک ریخت به پیمانهٔ مهر

بی تکلف نمی از ساغر سر جوشم بود

شکر کز عشق سبکبار تعلق شده ام

آرزو کوه گرانی به سر دوشم بود

چون ز خود در ره بی پا و سری می رفتم

بیشتر نالهٔ نی راه زن هوشم بود

شود در گنبد گردون شب هجران جویا

تا سحرگه زفغان لب خاموشم بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف لحظات عاشقانه و زیبایی‌های شب می‌پردازد. او از نوشیدن جامی پر از نور و عشق سخن می‌گوید و به بارش رحمت و فیض الهی اشاره می‌کند. شاعر در حالتی سبکبار و بی‌تعلق از عشق، از سنگینی خواسته‌هایش رها شده و در مسیری عاشقانه گام برمی‌دارد. او در این سفر عاشقانه، از ناله‌های دلش و حس تنهایی در شب هجران می‌گوید. در نهایت، شب برای او پر از زیبایی و درد است و حس نالان و خاموشی را تجربه می‌کند.