شمارهٔ ۴۹۶ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جان آزاد گرفتار تن زار بماند
همچو گنجی که نهان در ته دیوار بماند
از پریشان نظری گشته پریشان دلها
دیده آن است که در حسرت دیدار بماند
روز را مهر به شب گر برساند عجب است
بسکه حیران تو چون صورت دیوار بماند
تا به باغ آمده ای دست و دل سرو و چنار
در تماشای سراپای تو از کار بماند
چون نگه در حرم دیدهٔ حیرت زدگان
راز رسوای تو در پرده اسرار بماند
سرو را شرم قدت سلسله بر پای نهاد
دید تا طور خرام تو ز رفتار بماند
تو به حال دل خود هیچ نمی پردازی
حیف کاین آینه در پردهٔ زنگار بماند
همچو شبنم بود از بال نگه پروازش
آن سبکروح که حیران رخ یار بماند
کی زکار دل خود بر بدر آری جویا
چرخ سرگشتهٔ این نقطه چو پرگار بماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به معضلات وجود انسان و دلمشغولیهای او اشاره دارد. شاعر از وضعیتی سخن میگوید که جان آزاد در قید و بند تن زار گرفتار مانده و همچنان در حسرت دیدار یار است. پریشانی دیدگاهها باعث پریشانی دلها شده و افراد در انتظار لحظهای هستند که به آرامش برسند. تصاویری از زیباییهای طبیعت، همچون درختان سرو و چنار، به چشم میخورد که در تماشای معشوق گم شدهاند. همچنین، شاعر به رازهایی اشاره میکند که در پرده اسرار نهفتهاند و در تلاطم عشق و حسرت، دلها در بلاتکلیفی قرار گرفتهاند. در نهایت، بیان میکند که فرد باید به حال دل خود بپردازد، چرا که این آینه حقیقت در زیر لک و غبار باقی مانده است.