نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰۴ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

میان او که در اندیشه در نمی آید

عجب نباشد اگر در نظر نمی آید

چه اضطراب که خورشید را به تن نفکند

کسی به شوخی حسن تو برنمی آید

تو هر قدر که شوی شوخ و شنگ معذوری

که پاس خویش ز غلطان گهر نمی آید

به یک نگاه کند با دل آنچه هر مژه اش

هزار سال زصد نیشتر نمی آید

ببین نزاکت موی میان او جویا

که همچو تار نگه در نظر نمی آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بررسی مفهوم عشق و زیبایی می‌پردازد. او می‌گوید که گاهی زیبایی و جذابیت کسی به چشم نمی‌آید و این موضوع نباید عجیب باشد. هرچند فردی ممکن است با شوخی و محبت به محبوبش نزدیک شود، اما نمی‌تواند به راحتی به عمق احساسات او دست یابد. زیبایی کسی آن‌قدر عمیق و پرمعناست که به سادگی نمی‌توان آن را درک کرد. در نهایت، او به ظرافت و لطافت موهای محبوب اشاره می‌کند که به خوبی نشان‌دهنده زیبایی و جذابیت اوست و به راحتی در نظر نمی‌آید.