شمارهٔ ۵۴۳ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبی که مستی باد تو در سرم باشد
دل گداخته صهبای ساغرم باشد
به هر طرف که گشایم نظر گلستان است
خیال روی تو تا در برابرم باشد
منم به معرکهٔ خودکشی چنان تیغی
که پیچ و تاب غم عشق جوهرم باشد
خبر نکرده سر خود گرفتن از بزمم
ادای تازهٔ آن شوخ خود سرم باشد
کجاست آتش عشقی که دست بی گل داغ
ز کار مانده تر از بال بی پرم باشد
قیامت است مرا اختلاط با دونان
طنین هر مگسی شور محشرم باشد
شوم شبی که هماغوش یاد او جویا
چو بوی غنچه ز گلبرگ بسترم باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حالتی از مستی و عشق اشاره میکند. او در زمانی که تحت تاثیر عشق و مشروبات قرار دارد، احساس میکند که همه جا بهشت است و تنها خیال محبوبش در برابر اوست. شاعر از غم عشق و تلاش برای فرار از آن سخن میگوید و به نوعی از ناامیدی و انفصال ابراز میکند. او همچنین به تنهایی و عذاب ناشی از یاد معشوق اشاره دارد و در نهایت حس میکند که وجودش به همنشینی با یاد او وابسته است. در کل، شعر بیانگر احساسات عمیق و پیچیدهای از عشق، غم و مستی است.