نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۵۷ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

شب که یاد چشم مستش از غمم افزوده بود

آسمان پردود و آهم چون سفال دوده بود

پشت بر دیوار آهن داشتم از فیض صبر

همچو جوهر تا دلم در پیچ و تاب آسوده بود

در نقاب شرم از بس حسن مستوری نهان

چهرهٔ تصویر او هم از حیا نگشوده بود

عالمی را گرچه شب بر خاک بیهوشی فکند

همچنان پیمانهٔ چشم تو ناپیموده بود

گردشی در خواب مستی داشت امشب چشم یار

چون سحر شد دیدم الماس نگه را سوده بود

ناز چشمش زان نگاه مست و مژگان خدنگ

هوشم از سر نقد جان جویا ز تن بربوده بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به یاد چشم‌های مست معشوقش دچار حزن و اندوه است. شب پر از غم و دود است و او با صبوری بر دیوار آهنی نشسته. در حالی که چهره معشوقش به دلیل شرم پنهان است، وی توانایی دیدن حقیقت او را ندارد. با وجود اینکه شب تاریک و بی‌هوشی حاکم است، هنوز هم عشق و زیبایی چشمان معشوق او را می‌فریفت. شاعر در انتها به خواب و مستی چشم یار اشاره می‌کند و می‌گوید این نگاه است که تمام وجودش را تسخیر کرده و روحش را از بدنش جدا کرده است.