شمارهٔ ۵۶۸ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دلها بسی بر آتش حسنش سپند شد
تا ایمن آن جمال ز رنج گزند شد
دست هوس ز گیسوی مشکین او مدار
بر بام آفتاب توان زین کمند شد
از بسکه خورده خون دلم را بجای شیر
آهوی چشم او به همین بره بند شد
دامن زند تپیدن دل بسکه در برم
بر سر چو شمع شعلهٔ داغم بلند شد
از ماه و آفتاب ندانم ولیک شمع
بگشود تا نظر برخت پای بند شد
همچون پر مگس که بچسبد بر انگبین
دامان دل به خاک ره یاربند شد
جویا به غیر لعل دربار یار نیست
یاقوتیی که درد مرا سودمند شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق و زیبایی معشوق است. شاعر از شدت عشق و جذبهای که به معشوق دارد، سخن میگوید. او از آتش عشق و زیبایی معشوقش میگوید که دلها را میسوزاند و در عین حال، به خطرات و دردهای این عشق اشاره میکند. در این شعر، شاعر به زیبایی چشمان معشوق، دلتپشهای ناشی از عشق، و وابستگی عمیق خود به معشوق اشاره میکند. همچنین، او به این نکته میپردازد که جز زیبایی معشوق، چیزی دیگری نمیتواند او را آرام کند و دل او همیشه در انتظار دیدار اوست.