شمارهٔ ۵۶۹ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون به صحرا نکهت آن زلف شبگون میرود
نافه میبالد چنان کز پوست بیرون میرود
میکشد با آنکه بار یک جهان دل را به دوش
سرو آزادم ببین نام خدا چون میرود
بس که چشم میْپرستت دشمن هشیاری است
گر فلاطون آید از بزم تو مجنون میرود
جهل باشد رنجش از دخل کج ارباب جهل
حرف در بیدردی یاران محزون میرود
من نمیگویم تویی دزد دل اما چون کنم
کز کنارم تا سر کویت پی خون میرود
گر فتد جویا به دریا عکس روی ما من
همچو سیل تند هامون سوی جیحون میرود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به زیبایی و جذابیت زلف معشوق اشاره میکند و تأثیر آن بر دل و جان خود را بیان میکند. او توصیف میکند که چگونه این زلف شبگون در صحرا به رقص در میآید و باعث شگفتی دیگران میشود. شاعر از بار سنگین عشق و دلتنگی خود صحبت کرده و به بیقراریاش در عشق اشاره میکند. همچنین به دشمنانی که از عشق او به معشوق آگاه هستند و در تلاشند تا او را در رنج نگه دارند، اشاره دارد. در نهایت، شاعر تصریح میکند که این عشق مانند سیلی جاری است که به سوی معشوق میرود و نمیتواند از آن فرار کند.