نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۸۱ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بی تو چشمم حلقهٔ گلدام حیرانی مباد

دود دل مرغولهٔ زلف پریشانی مباد

حد طبعم لباسی برنتابد شعله وار

بر تنم جز جامهٔ چسپان عریانی مباد

دل چو گردد آب کوه صبر را از جا کند

کشتی ام یارب در این سیلاب طوفانی مباد

غیر من جویا به بزم رقص آن طاووس خلد

دیگری سرگشتهٔ گرداب حیرانی مباد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و وابستگی به معشوقه خود سخن می‌گوید و ابراز می‌کند که بدون او، احساس سردرگمی و ناامیدی می‌کند. او به زیبایی و ظاهر معشوقه اشاره می‌کند و می‌گوید که حالا تنها چیزهایی که برایش مانده، آزار و عریانی است. قلب او مثل آبی که از کوه سرازیر می‌شود، در حال ناآرامی و بی‌قراری است. شاعر همچنین به تنهایی و دلتنگی خود در میهمانی‌ها و لحظات شاد دیگران اشاره می‌کند و آرزو می‌کند که این حالت آشفته در مورد او پیش نیاید.