نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱۹ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع

بگو به پیرمغان که شبها به روی میخواره درنبندد

که هر که بهر شکست دلها کمر ببندد، کمر نبندد

شب فراقت سر تو گردم به گرد خاطر مگرد چندین

حذر که آهم چو نخل شعله بری به غیر از شرر نبندد

زبخت واژون و جوش گریه ز طالع دون و فرط زاری

هجوم اشکم شب وصالت عجب که راه نبندد

به ترک دنیا مگر توانی ز رنج مردن نجات یابی

کسی که در شد به کنج عزلت کمر به قصد سفر نبندد

به آب و تاب گل جمالت به حسن رخسار و عقد دندان

هوا نگرید چمن نخندد سمن نروید گهر نبندد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف اندوه و دلتنگی عاشقانه می‌پردازد. شاعر به پیرمغان (نگهبان می) می‌گوید که شب‌ها نباید در را بر روی میخواردن ببندد، زیرا کسانی که در عشق آسیب‌دیده‌اند، باید بتوانند به عشق ادامه دهند. شاعر انتظار دارد که در شب جدایی از معشوق، روح و خاطر او را در خود بگنجاند، و نسبت به درد و رنج ناشی از جدایی هشدار می‌دهد. او نیز بیان می‌کند که فقط با ترک دنیا و دوری از رنج نمی‌توان از درد جدایی رهایی یافت. در انتها، شاعر به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر طبیعت اشاره می‌کند و می‌گوید که زیبایی او باعث می‌شود که طبیعت هم در غم و اندوه باشد.