شمارهٔ ۶۲۷ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو آفتاب جمال تو آشکاره شود
چراغ لعل به فانوس سنگ خاره شود
نشان آبله افزود حسن روی ترا
یکی هزار شود ماه چون ستاره شود
عنان حزم مبادا زکف دهد که دلت
میانه رو چو بود بحر بیکناره شود
زغنچهٔ گل صد برگ می رباید گوی
به دست جور تو جیبی که پاره پاره شود
ز روی گرم تو آتش پرست گردد شیخ
زچشم مست تو زاهد شرابخواه شود
بیا که خوردهٔ جان در تن فسرده مرا
ز دیدن تو به صد شوخی شراره شود
خدنگ آن مژه جویا ز خاره می گذرد
مباد مستی چشم چنین گدازه شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوق است. شاعر از نور چهره معشوق به عنوان آفتاب یاد میکند که همه چیز را روشن میکند. زیبایی او، حتی در مقایسه با سایر زیباییها همچون ماه و ستارهها، بینظیر است. شاعر به خطراتی که عشق و زیبایی میتواند ایجاد کند اشاره میکند و میگوید که دل انسان به وسیله عشق و احساسات به شدت تحت تأثیر قرار میگیرد. همچنین نشان میدهد که زیبایی معشوق چنان قوی است که میتواند افراد زاهد و متعصب را نیز به سمت عشق و شوق سوق دهد. در نهایت، شاعر از حالت خود که متاثر از دیدن معشوق است، میگوید و به تب و تاب درونیاش اشاره میکند.