شمارهٔ ۶۳۲ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آمدی چون چشم روزن دیده بیخواب از تو شد
همچو گوهر خلوتم لبریز مهتاب از تو شد
برق حسنت مضطرب سازد دل فولاد را
بی مروت! جوهر آیینه سیماب از تو شد
آتش است آتش، منه دست نوازش بر دلم
با وجود آنکه عمری پیش ازین آب از تو شد
عاشق آزاری به این حد شیوهٔ خوبان نبود
جای من در نازنینان این ادا باب از تو شد
رفتی و رنگ رخم دیشب سبک خیز از تو بود
آمدی و بخت غیر امشب گرانخواب از تو شد
اینقدرها شکوه از سودای عشق او چرا؟
نیم نازی کرده ای نقصان و داراب از تو شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و تأثیرات آن بر روح و جان عاشق است. شاعر از بیخوابی و پریشانی ناشی از معشوق صحبت میکند و حس زیبایی و نورانی بودن معشوق را توصیف میکند. او میگوید که محبت معشوق همچون آتش است و هرچند درد و رنج میآورد، اما نمیتواند از آن دست بردارد. شاعر همچنین به رنج و آزار عاشقانه اشاره میکند و از غم دوری و تبعات آن مینالد. در نهایت، سوال میکند که چرا باید از عشق شکایت کرد وقتی که زیبایی و ناز معشوق، همواره در یاد است.