شمارهٔ ۶۳۵ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آشنا با عشق اگر شد عقده دل واشود
قطره دریا می شود چون واصل دریا شود
قفل بر مخزن نشان مایه داریهای اوست
راز عشق از بستن لب بیشتر رسوا شود
قامت و رفتار او را دید چون سرو چمن
شد خرامان تا بلا گردان آن بالا شود
بسکه دزدیم نگاه شرم ازرخسار یار
چشم دارم دیدهٔ داغ دلم بینا شود
نکته پیرا باش با من بهر پاس عزتم
گر ببندی لب زبان مردمان گویا شود
همچو مجنون می تواند داد رسوایی دهد
پردهٔ ناموس هر کس دامن صحرا شود
ناامیدی در غمش سرمایهٔ دیوانگی است
سوخت چون در پردهٔ دل آرزو سودا شود
چون هوای صبحگاهی فیض می بارد ازو
ابر عالمگیر آهم گر فلک پیما شود
خویش را آویخت شاخ گل به دامان نسیم
تا به آسانی بلاگردان آن بالا شود
من غلام آنکه جویا بیند اسرار دو کون
دیده ای کز سرمهٔ خاک درش بینا شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و تأثیر آن بر دل و روح انسان است. شاعر به زیباییهایی اشاره میکند که عشق میتواند فراهم کند و از رازهایی که در دل دارند، سخن میگوید. او بیان میکند که عشق باعث میشود آدمی به جستجوی معشوق بپردازد و در این مسیر، از رفتار و زیباییهای او شگفتزده شود. همچنین، شاعر به ناامیدی و دیوانگی ناشی از عشق اشاره میکند و به آرزوهایی که در دل دارد، اشاره میکند. در نهایت، شاعر بر این باور است که عشق میتواند بینش و آگاهی به انسان ببخشد و او را به شناخت واقعیتری از زندگی برساند.