شمارهٔ ۶۳۷ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سالکانی که به خورشید رخت دل بستند
شبنم آسا به نگه سوی تو محمل بستند
به طپش از قفس، امید رهایی غلط است
این طلسمی است که بر بازوی بسمل بستند
رنگ شادی به رخ از پهلوی دل چشم مدار
این حنا غنچهٔ گل را به انامل بستند
رهروانی که فروماندهٔ استدلالند
سدی از سنگ نشان در ره منزل بستند
می زند سرو روانت به صنوبر پهلو
بسکه بر قد تو ارباب نظر دل بستند
دل بدادند کسانی که به دریا، جویا!
غالبا زورق امید به ساحل بستند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف افرادی میپردازد که به عشق و زیباییهای زندگی دل بستهاند و در برابر مشکلات و موانع، همچنان امیدوار و جسور باقی ماندهاند. شاعر به تضاد بین امید و ناامیدی اشاره میکند و بیان میکند که بسیاری از انسانها با وجود محدودیتها و چالشها، همچنان در جستجوی عشق و زیبایی هستند. این افراد به نوعی در قفس امید زندانیاند و از رنگ و بوی شادی غافلاند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که این سفر به سوی عشق و امید، هنوز ادامه دارد و بسیاری از آنها با وجود سختیها، زودتر از آنچه که فکر میکنند میتوانند به مقصودشان برسند.