شمارهٔ ۶۹۶ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آتش آهم ز بس گلزار بی نم می شود
برگ گل سنگ ته دندان شبنم می شود
هر کرا در عین اقبال است چشمی بر زمین
چون مه و خورشید چشم اهل عالم می شود
در ریاض بندگی رعناتر از شاخ گلی است
گردنی کز بار تسلیم و رضا خم می شود
هر قدر افزون شود آمال کلفت آورد
آرزو چون جمع شد بالای هم غم می شود
سودهٔ الماس بسریشند اگر با خون دل
بهر زخم سینهٔ عشاق مرهم می شود
بگذرانی گر زدشمن نعمت حسن ادب
می فزاید بر تو چندانی کز او کم می شود
حاصلی غیر از پریشانی نخواهد داشتن
کشت آمالی کز آب روی خرم می شود
عاشقانش را زلعل نو خط خندان او
گلشن امید جویا سبز و خرم می شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و عذابهای درونی میپردازد. شاعر از آتش عشق و اندوهی که در دل دارد صحبت میکند و به تصاویر زیبایی از گلها و طبیعت اشاره میکند. او میگوید که با وجود سختیها و تاریکیها، هر کسی که امید و آرزو داشته باشد، میتواند به نور و زیبایی دست یابد. همچنین بیان میکند که تسلیم و رضا در برابر تقدیر میتواند موجب آرامش و زیبایی روحی شود. در نهایت، عشق باعث ظهور زیباییهای جدید و سرزندگی در زندگی میشود.