شمارهٔ ۷۳ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه در وصال و نه هجران بود قرار مرا
نه در خزان شکفد دل نه در بهار مرا
لباس دولت دنیاست بر تنم سنگین
نهال پانم و گردیده برگ بار مرا
صدای شیون زنجیر دارد اعضایم
شکسته است زبس بی تو روزگار مرا
چنان به بوی گل عارض تو خرسندم
که بی دماغ کند نکهت بهار مرا
ضیای دیدهٔ اهل بصیرتم جویا
اگرچه از نظر انداخت روزگار مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حالتی از عدم آرامش و نرسیدن به مطلوب میپردازد. شاعر در توصیف احساساتش میگوید که نه در وصال و نه در جدایی آرامش ندارد و در هر دو حالت قلبش بیقرار است. او از سنگینی دنیای مادی شکایت میکند و میگوید که روزگارش به دلیل فقدان معشوقش سخت و طاقتفرسا شده است. شاعر به بوی عطر محبوبش اشاره میکند که او را شاداب میکند و همچنین به بینش و بصیرتی که دارد، اما روزگار در این راستا او را نادیده گرفته است. بهطور کلی، شعر تصویرگر نارضایتی عمیق و longing (تمایل شدید) شاعر از معشوق است.