شمارهٔ ۷۳۴ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گذشتم از سر عشقت من و خیال دگر
گل دگر چمن دگر و نهال دگر
بس است در شب هجر توام توانایی
همین قدر که زحالی روم بحال دگر
امیدوار به عفوم، چنانکه می ترسم
مباد بیم گناهم شود و بال دگر
نشست تا به دلم چون نگین بر انگشتر
فزوده جوهر حسن ترا جمال دگر
ز آه ما که شد امروز تیره آینه ات
کشیده ایم ز روی تو انفعال دگر
ز قید نفس رهایی بسعی ممکن نیست
ز دام خویش پریدن توان به بال دگر
شنیدن خبر مرگ همگنان جویا
بس است هر دل زنده گوشمال دگر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و جدایی است. شاعر از محبت و احساس عمیق خود نسبت به معشوق صحبت میکند و به تغییراتی که این عشق در زندگیاش ایجاد کرده، اشاره میکند. او به نوعی حسرت میخورد که چگونه عشقش به معشوق، باعث شده که از زیباییهای دیگر زندگی دور شود. همچنین، در احساس عذاب وجدان و ترس از گناهش نیز ابراز نگرانی میکند. شاعر به زیبایی معشوقش اشاره میکند و از تأثیر عواطفش بر قلب و روح خود میگوید. به طور کلی، این شعر ترکیبی از عشق، درد و تمایل به رهایی از رنجهاست.