شمارهٔ ۷۴۵ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
فریاد چقدرها خورد افسوس بر امروز
آن کس که نه دندان فشرد بر جگر امروز
از یاد بناگوش تو در باغ بهشتم
دارد نفسم فیض هوای سحر امروز
فریاد که از آتش عشق تو نمانده است
یک گوشهٔ چشم اشک مرا در جگر امروز
بر ناله من تنگ بود سینهٔ صحرا
از بار غمم کوه ببازد کمر امروز
پیداست که بسمل شدهٔ آرزوی کیست
از بال و پر افشانی مرغ سحر امروز
ساقی به نگاهی بفزا بی خودیم را
بی خویشتنم کن به دو جام دگر امروز
در خون تمنای سر کوی که غلطید
رنگین به خرام آمده باد سحر امروز
سهل است نپرسید اگر حال تو جویا
مستی که ز حالش نبود با خبر امروز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره حسرت و اندوه ناشی از عشق و زندگی است. شاعر از احساس غم و تنگی که بر اثر دوری از معشوق بر قلبش سنگینی میکند، میگوید. او به زیباییهای بهشت اشاره میکند و احساس میکند که یاد معشوقش در دلش به هوای صبحگاهی جان میبخشد. همچنین، از آتش عشق و ناتوانیاش در تحمل دردهای ناشی از این عشق سخن میگوید. شاعر در جستجوی آرامش و رهایی از این غم است و از ساقی میخواهد که با یک نگاهی او را بیخود کند. در نهایت، به این نکته اشاره میکند که حال او به قدری بد است که حتی خودش نیز از حالش بیخبر است.