شمارهٔ ۷۵۰ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز لب به سینه عبث نیست ترکناز نفس
بود سمندر دل صید شاهباز نفس
کسی که زنده به درد طلب بود، داند
که نیست آب حیاتی بجز گداز نفس
بغیر رایحهٔ زلف عنبر آگینت
قبول حضرت دل کی بود نیاز نفس
بغیر رایحهٔ زلف عنبرآگینت
قبول حضرت دل کی بود نیاز نفس؟
سموم گردد اگر برخورد بر آتش دل
بجاست دمبدم از سینه احتراز نفس
بکوش تا به مقام رضا رسی جویا
زکوک تا که نیفتاده است ساز نفس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف تجربههای عاطفی و روحی انسان میپردازد. شاعر با اشاره به درد و خواستههای عمیق انسانی، بیان میکند که زندگی واقعی در تحمل این درد و جستجوی حقیقت نهفته است. او به اهمیت عشق و جذابیت معشوق اشاره میکند و میگوید که نیاز روحی انسان تنها با حضور معشوق و عطر زلف او برطرف میشود. همچنین، شاعر تاکید میکند که باید از آتش دل دوری کرد تا دچار آسیب نشویم و در نهایت، به مقام رضا و قناعت دست یابیم. این شعر به نوعی دعوت به شناخت درونی و ارتباط عمیق با عشق و حقیقت زندگی است.