شمارهٔ ۷۵۹ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر قدر غم بیند از گردون بود دانا خموش
غنچه سانم دل پر از خون باشد و لبها خموش
چشم اگر پوشی رود در خلوت آرام دل
موج چون ماند از تپیدن می شود دریا خموش
کی تواند مظهر درد تو شد هر سینه ای
در دلم آتش فروزان است و در خارا خموش
نسبت به دردم ز مجنون است با فرهاد بیش
نالد از فریاد ما کوه و بود صحرا خموش
مرد را زیباست جویا عشق نه اظهار عشق
دل در افغان است گو باشد زبان ما خموش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به بیان غم و درد درونی خود میپردازد. او میگوید که هرچقدر غم و اندوه به او برسد، باز هم سکوت میکند و مانند غنچهای، دلش پر از خون است ولی لبهایش خاموشند. وقتی چشمانش را میبندد، دلش در آرامش فرو میرود، اما این آرامش در درون او موجی از تپش ایجاد میکند. او میگوید که هیچ سینهای نمیتواند درد او را درک کند و دلش در آتش است در حالی که به ظاهر ساکت و خموش است. او نسبت به دردم مانند مجنون و فرهاد است که از فریاد او کوهها و صحراها نیز خاموش میشوند. در نهایت، او بیان میکند که مردان باید به دنبال عشق باشند، نه اینکه فقط عشق خود را ابراز کنند، زیرا دلش پر از فریاد است حتی اگر زبانش خاموش باشد.