شمارهٔ ۷۷۲ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هرگز صدا نبرده در این بزم ره به گوش
افتاده است رسم فغان همنشین خموش
نامم شنید غیر و سرافکنده شد روان
چون سگ که خم نهد ر خود را ز درد گوش
دل زندگی مجوی ز بیگانه از سخن
آری چراغ بزم بمیرد چو شد خموش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به سکوت و غم حاکم بر جمعی اشاره میکند که هیچ صدایی به گوش نمیرسد. او از درد و غم دل سخن میگوید و به حالت سرافکندگیای که از شنیدن نامش ایجاد شده، اشاره میکند. متن به نوعی به جستجوی دلدادگی و زندگی در بین بیگانهها پرداخته و بیان میکند که وقتی بزم یا جمعی خاموش میشود، چراغ آن نیز میمیرد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که نباید از درد و سکوت زندگی انتظار روشنی داشت.