شمارهٔ ۷۷۶ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بتی که برده دلم زلف عنبر بویش
نشسته نکهت سنبل چو گرد بر مویش
چرا دلم نکشد ناز چشم دلجویش
که ناوک مژهٔ او بود ترازویش
کسی بود به جهان دوربین که پیش نظر
نهاد عینک از آیینه های زانویش
به شیشهٔ خانهٔ افلاک رخنه اندازد
چنین به خویش ببالد هواگر از بویش
شدیم خاک نشین دری که صد خورشید
ز پا فتاده تر از نقش پاست بر کویش
خوی حجاب ز رخ انجم انجم افشاند
چو آفتاب شود چهرهٔ با گل رویش
تو خال گوشهٔ ابرو مگو که مبتذل است
بگوی جویا زاغ کمان ابرویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزلی درباره زیبایی و جذبهی معشوق است. شاعر با استفاده از تشبیهها و تصاویر زیبا، به وصف محبوب خود میپردازد و ویژگیهای ظاهری و سحرآمیز او را توصیف میکند. او به چشمان دلربای معشوق و زلف و بوی خوش او اشاره میکند و از احساسی عمیق و عاشقانه صحبت میکند. شاعر همچنین به وحدت وجود و تاثیر معشوق در عالم هستی اشاره کرده و احساس میکند که عشق به او باعث میشود حتی زمین و آسمان تحت تاثیر زیبایی او قرار گیرند. در پایان، به نشانههای خاص زیبایی معشوق اشاره میکند و از آنها به عنوان نشانههای خاص عشق و زیبایی یاد میکند.