شمارهٔ ۸۲۳ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کرده جا تا آن لب میگون به افسون در دلم
غنچه سان شد برگ گل هر قطرهٔ خون در دلم
می توانی ساقی از جامی روان بخشم شوی
مهربان شو می به ساغر کن، مکن خون در دلم!
سیر و دور وحشتم بیرون ز خود یک گام نیست
ریخت عشق از گرد غم تا رنگ هامون در دلم
در سرم تنها نه همچون شمع بزم آشفتگی است
دور از او هر قطره خون گشته مجنون در دلم
فرصت یک ابروار اشکست چشم از حدتم
جوش طوفان می زند امروز جیحون در دلم
دود آهی بیش در چشمش نبودی آسمان
می نشستی گر بجای خم فلاطون در دلم
هر نفس در سینه ما را سرو آهی می شود
بسکه جویا کرده جا آن قد موزون در دلم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به بیان عواطف و احساسات عمیق خود پرداخته است. او از عشق و درد ناشی از دوری معشوق سخن میگوید و با تشبیهاتی زیبا احساساتش را توصیف میکند. او میخواهد از شر غم و وحشت فاصله بگیرد ولی نمیتواند. در دلتنگیاش، عشقش به مانند خون در دلش جاری است و از دوری معشوق به شدت رنج میبرد. همچنین، او به زیبایی و تأثیر آن بر روحش اشاره میکند و در نهایت نشان میدهد که هر نفس در وجودش تأثیر عشق را برجستهتر میکند.