شمارهٔ ۸۳۴ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بسکه جا کرده است مهرت در سراپای تنم
ریشه نخل محبت گشته رگهای تنم
عمرها شد در لباس نیستی آسوده ام
کی بدام پیرهن افتاده عنقای تنم
ای فدایت جان من دور از بهار جلوه ات
خشک شد مانند گل خون در سراپای تنم
بوده ام در هر لباسی چند روزی، عاقبت
جامهٔ عریانی آمد راست بالای تنم
سوختم جویا ز هجرش تا سحر مانند شمع
عاقبت بگداخت در عشقش سراپای تنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حس عمیق عشق و محبت صحبت میکند. او بیان میکند که عشق در وجودش ریشه دوانده و او را به نوعی اسیر کرده است. احساس میکند که در طول زندگی به دور از محبوبش، مثل گلی خشکیده شده و در نهایت او به حالت عریان و بیپناهی رسیده است. اشعار نشان میدهد که عشق او آنقدر شدید بوده که حتی مانند شمع در جستجوی محبوبش سوخته است.