شمارهٔ ۸۴۶ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
درآمد تا در آغوش تمنا آن برو دوشم
لبالب همچو ماه نو شد از خورشید، آغوشم
شب هجران چنان بگداخت فکر آن بر و دوشم
که از خود همچو ماه نو تهی گردیده آغوشم
زبان نالهٔ حیرت نصیبان را نمی فهمی
وگرنه صد قیامت شور دارد وضع خاموشم
فزونست از جوانی غفلتم در موسم پیری
بناگوش سفیدم گشت آخر پنبهٔ گوشم
شدم خلوت نشین بیخودی از فیض بیتابی
ز خود صحرا به صحرا دل تپیدن برد بر دوشم
چنان افروخت عشقش آتشی در سینه ام جویا
که دور انداخت سرپوش فلک را بارها جوشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق عشق و تنهایی است. شاعر از آغوش معشوق و اشتیاقش به او سخن میگوید و کنایه از تغییرات درونی ناشی از عشق را بیان میکند. او شبهای هجران را توصیف میکند که چگونه افکارش در آن ذوب شده و از خود بیخود شده است. همچنین به زمان پیری و غفلت از جوانی اشاره میکند و از خلوت نشینیاش به خاطر بیتابی و عشق سخن میگوید. شعلههای عشق در دل او آتش برپا کردهاند به گونهای که تمام جهان را تحت تاثیر قرار دادهاند.