شمارهٔ ۸۵۱ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
فارغ از اندیشهٔ خار کف پا بوده ام
تا به پشت پاره ای این دشت می پیموده ام
بسکه بی آرامم از هجرت به هر مژگان زدن
از کتاب دیده فال دیدنت بگشوده ام
بر نتابد خودنمایی وضع ما آزادگان
خویش را زآن چون شمیم گل به کس ننموده ام
دور باش ای مدعی از من سراپا حدتم!
بر دم خنجر ز جوش پردلی آسوده ام
پیر گشتم در جوانیها ز درد عاشقی
چون قبای پارهٔ گل در نوی فرسوده ام
با ولای شاه جویا در غم محشر مباش
پردهٔ چشم ملک شد دامن آلوده ام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به بیان تجربیات و احساسات خود میپردازد. او از بیقراری و هجرتهایش صحبت میکند و اشاره میکند که نگاهش به گذشته و آینده دچار سردرگمی است. شاعر خود را از دیگران متمایز میکند و به راحتی از خودنمایی پرهیز میکند. او در عین حال به درد و رنج ناشی از عشق اشاره دارد و احساس میکند که در جوانی به مشکلات و چالشهای زیادی دچار شده است. در پایان نیز به مدد و پشتیبانی از "شاه جویا" اشاره میکند و به نوعی از آلودگی دنیای اطرافش نگران است.