نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۵۹ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

به شهربند تعلق دمی قرار ندارم

سر مصاحبت اهل این دیار ندارم

دماغ دیدن اغیار و جور یار ندارم

منم که با بد و نیک زمانه کار ندارم

مربی ام بود آب و هوای مملکت عشق

چو نخل عشق بجز شعله برگ و بار ندارم

زنی گرم سرپایی به دامن تو زنم دست

اگرچه خاک رهم، طبع برد بار ندارم

مراست کنج قناعت هزار شکر خدا را

که چشم لطفی از ابنای روزگار ندارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساس تعلق نداشتن به جامعه و دوری از هم‌نشینی با مردم آنجا را بیان می‌کند. او به این نتیجه رسیده که در زندگی‌اش تنها با عشق و احساسات سر و کار دارد و از نیک و بد زمانه دور است. شاعر اشاره می‌کند که مربی او عشق است و تنها چیزی که در زندگی‌اش دارد، شوق و شعله‌ای از عشق است. با اینکه او از عشق بزرگی در دل دارد، اما نسبت به دنیا و مادیات بی‌نیاز است و در نهایت به قناعت و شکر خدا نزدیک می‌شود، زیرا چشم امیدی به انسان‌های زمانه‌اش ندارد.