شمارهٔ ۸۶۷ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دست هوس زنعمت دنیا کشیده ام
چون طفل غنچه خونه دل خود مکیده ام
چندان نهان به زیر غبار غمم که گرد
بر بام و در نشسته ز رنگ پریده ام
مستغنی از لباس بود دوش همتم
آن جامه ام بس است که از خود بریده ام
یک گوش کر شدم چو صدف پای تا بسر
از خلق ناشنیدنی از بس شنیده ام
دست مرا جدا زگریبان مکن خیال!
چون گل یکیست پنجه و جیب دریده ام
غافل مشو ز من که جگر گوشهٔ دلم
جویا سرشک از سر مژگان چکیده ام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و ناپایداریهای درونی شاعر است. او از دلبستگی به دنیا و نعمتهای آن سخن میگوید و خود را مانند طفلی میبیند که در جستجوی خوشبختی است. شاعر از غمها و پنهانیهای درونش میگوید که مانند غباری بر او نشستهاند. او به این نکته اشاره میکند که از چیزهای مادی بینیاز است و تنها به خود آزاد شدهاش اکتفا میکند. در عین حال، با اشاره به گوشهایش که نشنیده مانده، نشان میدهد که از سخنان دیگران بیتوجه شده است. در پایان، او از دیگران میخواهد که او را ترک نکنند، زیرا او همواره در جستجوی عشق و عاطفه است.