نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۹۱ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

سوخت تا از پرتو آن آتشین خو پیکرم

صیقل آیینهٔ خورشید شد خاکسترم

در خیالم بسکه شب هر دم به رنگی آمدی

می توان صد رنگ گل رفتن ز روی بسترم

از پی هم می رود دور از وصال او سرشک

همچو فوج آهوی رم کرده از چشم ترم

چون شوم محوت نیاید از من، می شود

پردهٔ حیرت چو آیینه نقاب جوهرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف تجربه‌های عشق و فراق می‌پردازد. شاعر از سوختن خود به عشق صحبت می‌کند و می‌گوید که آتش عشق، وجودش را صیقل داده و به نوعی او را به خاکستر تبدیل کرده است. در خیالاتش، عشق در شب‌ها به شکل‌های مختلفی به او نمایش داده می‌شود و او می‌تواند رنگ‌های زیبای گل را در ذهن داشته باشد. همچنین او از اندوه جدایی و اشک‌هایی که به خاطر غم عشقش می‌ریزد، صحبت می‌کند. در پایان، شاعر اشاره می‌کند که در حضور محبوبش، قرار نمی‌گیرد و او همچون پرده‌ای از حیرت باقی می‌ماند.