نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۳۳ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

رسته از قید مذاهب دست در مولا زدیم

راه ها مسدود چون دیدیم بر دریا زدیم

قابل یک چشم دیدن هم نبود این خاکدان

چشمکی از دور همچون برق بر دنیا زدیم

دست سعی ما نشد هرگز به ساحل آشنا

هر قدر در بحر غم چون موج دست و پا زدیم

گشته دورانی که از لخت دلم خواهد کباب

با کسی کز گر مخویی روز و شب صهبا زدیم

فوج غم بر خاطر مسرور ما دستی نیافت

تا به دامان توکل دست استغنا زدیم

یک صدای آشنا هرگز به گوش ما نخورد

حلقه چندانی که جویا بر در دل‌ها زدیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس ناتوانی و ناامیدی خود صحبت می‌کند. او به این اشاره دارد که از قید دین و مذهب رهایی یافته و در جستجوی راهی بهتر از مسیرهای بسته و ناکام به دریا زده است. با نگاهی به دنیای پیرامون، متوجه می‌شود که این جهان به قدری بی‌ارزش است که حتی یک چشم هم نمی‌تواند آن را ببیند. شاعر بیان می‌کند که تلاش‌هایش برای رسیدن به ساحل آرامش (آشنا) همیشه بی‌نتیجه مانده و در دست و پا زدن در دریای غم، موفقیتی کسب نکرده است. او همچنین از دورانی صحبت می‌کند که دلش خواهان شادی و خوشی است، اما در عوض همچنان غم و اندوه را تجربه کرده است. در نهایت، به این نتیجه می‌رسد که هیچ صدای آشنایی به گوشش نرسیده و تلاش‌هایش برای پیدا کردن ارتباط عمیق با دیگران بی‌ثمر مانده است.