شمارهٔ ۹۴۱ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو یافت لذت بیداد خنجر مژگان
دلم چو دیده بیاسود در بر مژگان
به شوق دیدنت از جای شد چنان نگهم
که همچو شمع نشسته است بر سر مژگان
رگم برون جهد از پوست همچو تار رباب
که نظاره ات از شوق نشتر مژگان
به سیل اشک تن لاغرم ز جا می رفت
اگر نگاه نمی داشت لنگر مژگان
ز بس به تار نگاهم گره فتاد ز اشک
نمی رسد شب وصل تو تا سر مژگان
نمی ز سوز فراقش نمانده در جگرم
همیشه باشم جویا از آن تر مژگان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساس عمیق خود را نسبت به عشق و زیبایی معشوق بیان میکند. او میگوید که وقتی زیبایی چشمهای معشوق را میبیند، دلش آرام میگیرد و به شدت مشتاق دیدار اوست، به گونهای که نگاهش همچون شمعی درخشان بر فراز مژگان او مینشیند. شاعر از شدت شوق و اشکهایش، احساس میکند که وجودش به خطر میافتد و با اشکهایش در گرهخوردگی و درد فراق، روحش در عذاب است. در نهایت، او میخواهد همیشه از زیبایی و لطافت مژگان معشوقش باخبر باشد.