شمارهٔ ۹۵۳ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بی سخن نیست ترا یک سر مو بیش دهن
مو شکاف است زبان تو چو آیی به سخن
همچو فانوس ز بس صافی جوهر بدنت
یک بغل نور نماید به ته پیراهن
نه همین لاله ز داغت ره صحرا بگرفت
تا تو از باغ شدی خاک نشین گشت چمن
زخم ناسور نماید به نظر خندهٔ گل
بی تو بر روی چمن خال سفیدست سمن
نتوان دید چمن را ز لطافت چو هوا
همچو شبنم زهوا می چکدش خون ز بدن
تنت از لطف نیاید به نظر چون فانوس
بنماید مگر اندام ترا پیراهن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و ظرافت هوسهای انسانی و تاثیر آن بر طبیعت است. شاعر به توصیف عشق و جذابیت معشوق میپردازد و میگوید که کلام و زبان او بسیار ظریف و شکننده است. همچنین، زیبایی بدن معشوق همچون فانوسی نورافشانی میکند و وجود او بر لطافت چمن و گلها تاثیر دارد. در غیاب او، طبیعت زیباییاش را از دست میدهد و حالتی از غم و زخم به خود میگیرد. شاعر به نوعی از زیبایی معشوق و اثراتی که بر محیط اطرافش دارد، سخن میگوید و این زیبایی را با نمادهای مختلفی چون گل، چمن و شبنم توصیف میکند.