شمارهٔ ۹۵۹ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز خویشتن نفسی گر نهی قدم بیرون
همان بود که بتی آری از حرم بیرون
ز جسم خاکی من خون دل تراوش کرد
بلی سفال دهد تا پر است نم بیرون
به کار خود چو نپرداختی دمی ظالم
عبث قدم زدی از عالم عدم بیرون
به سرنوشت، رضا ده! که کی بدل گردد
هر آنچه روز نخست آمد از قلم بیرون
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وجود و هویت انسانی اشاره دارد و بر اهمیت خودشناسی تأکید میکند. شاعر میگوید اگر کسی تلاش نکند و به خود بپردازد، در حقیقت فرقی با یک مجسمه ندارد که تنها در ظاهر وجود دارد. او همچنین به جوهر وجود انسان اشاره میکند و اینکه از دل و روح او چیزهایی بیرون میآید. در نهایت، شاعر به سرنوشت و تقدیر اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که هر چیزی که در آغاز شکل گرفته، از سرنوشت خارج نمیشود و باید به آن رضایت داد.