شمارهٔ ۹۷۰ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چون شمع برافروختی از باده کشیدن
گلها بتوان زآتش رخسار تو چیدن
بر شهد لب یارزدم دستی و چون شمع
گردیدم غذایم سر انگشت مکیدن
در دیدهٔ حیرت زدگان یه نباشد
از خانهٔ بی سقف که دیده است چکیدن
غم نیست ز بی بال و پری طائر دل را
بی بهره نماند اگر از فیض طپیدن
بر عاشق دل خسته ندانسته نگاهش
صدبار فدای سر دانسته ندیدن
بر رقت دل فیض تواضع بفزاید
در گریه شود شمع ز بالای خمیدن
بر گرد خود از جوش حیا تار نگه را
چون پیله بود چشم تو در کار تنیدن
چیزی که شنیدیم، چو دیدیم، ندیدیم!
زان صلح نمودیم ز دیدن به شنیدن
خود را اگر امشب به لب او نرساند
محروم بماناد می از فیض رسیدن
جویا ز نزاکت شده چون برگ گل از بس
بگداخته لعل شکرینش به مکیدن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان زیباییها و جذابیتهای عشق و معشوق میپردازد. شاعر از شمعی که روشن شده سخن میگوید و میگوید که باده نوشیدن و چیدن گلها از آتش زیبایی معشوق امکانپذیر است. او به تصویری از عشق و عطش خود اشاره میکند که چگونه به لب یار نزدیک شده ولی به جای آن، تنها مشغول مکیدن سرانگشتش میشود. شاعر از حیرت و شگفتی در چشمان عاشقان و غم بال و پر نداشتن پرنده دلش سخن میگوید و میافزاید که اگر دل عاشق به نگاهی از معشوق نایل نشود، از فیض عشق محروم میماند. در پایان نیز به لطافت و ظرافت عشق اشاره میکند که به مانند پیلهای از حیا در حال تنیدن است و بر جستجو و خواسته عشق تأکید میورزد.