شمارهٔ ۹۹۱ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ساقیا رحمی بر احوال من افتاده کن
اینکه خونم می کنی در دل به جامم باده کن
جز زمین را بهره ای نبود ز ابر نوبهار
خاک ره شو خویش را پیوسته فیض آماده کن
همچو بوی گل که دارد در حریم گل وطن
با وجود پایبندی خویش را آزاده کن
دستگیری پیشهٔ خود کن نیفتی تا ز پا
هر کرابینی به خاک افتاده است استاده کن
آرزوها را مده ره در حریم خاطرات
یعنی از نقش تمنا لوح دل را ساده کن
تا دگر بیرونت از میخانه نتوانند کرد
خویش را جویا به جای خرقه رهن باده کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ساقی میخواهد که به حال او رحم کند و به جای خون دل، جامش را پر کند. او اشاره میکند که زمین هیچ بهرهای از باران بهار ندارد و خاک باید خود را برای بهرهبرداری آماده کند. شاعر به دنبال آزادی است و میخواهد همچون بوی گل در وطن، از بند constrictions رها شود. همچنین به خود یادآوری میکند که باید مراقب باشد و مراقبت از خود را فراموش نکند، زیرا هر کسی که به زمین افتاده، باید دوباره سرپا شود. او از آرزوها و یادآوری خاطرات پرهیز میکند و میخواهد دلش را آزاد نگه دارد. در نهایت، شاعر میگوید که اگر روزی از میخانه بیرونش کنند، باید به جای لباس زهد، به دنبال نوشیدن شراب باشد و خود را بشناسد.