شمارهٔ ۹۹۷ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ریخت مژگانت که ویرانی بود آباد ازو
یک بغل چاکم به رنگ غنچه در دل داد ازو
بسکه با درد فراق دوستان رفتم به خاک
تربتم را گر بیفشاری چکد فریاد ازو
دل خرابی را غمی امشب عمارت می کند
کاشیان جغد را محکم بود بنیاد ازو
درد عشق خوبرویان هر قدر باشد کم است
آنقدر غم کو که گردد خاطر کس شاد ازو
حال دل جویا فراموش است از حیرت مرا
می دهد گاهی تپیدنهای بسمل یاد ازو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق شاعر درباره عشق و فراق پرداخته است. شاعر به زیبایی مژگان معشوق اشاره میکند و از ویرانی و درد ناشی از جدایی از دوستان سخن میگوید. او احساس میکند که غم و غصهاش چنان زیاد است که حتی ممکن است از خاکش فریاد برآید. به رغم تمام دردهای عشق، شاعر همچنان در دل خود امیدی برای بهبود حال و احوال دارد و در عین حال از حیرت و سردرگمی ناشی از عشق و دل شکستگی گله میکند.