شمارهٔ ۹۹۹ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بسکه نرم و صاف باشد سربسر اعضای او
همچو کفش افتد برون رنگ حنا از پای او
شوخ بیباکی که دنبال دلم افتاده است
فتنه چشم، آشوب زلفست و بلا و بالای او
اخگری دارد ز هر داغ دل آهم زیر پا
نیست بیجا اینقدر از جای جستن های او
از سیهکاری شهی کاتش فروز ظلم شد
حلقهٔ داغ است گویی وسعت دنیای او
هست جویا فارغ از اندیشهٔ روز حساب
هر کرا باشد امیرالمؤمنین مولای او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و خاصیتهای جذاب فردی میپردازد که به نظرش نرم و صاف است، همانند کفشهایی که بر روی رنگ حنا افتادهاند. او اشاره میکند که این شخص، به ویژه در چشمها و زلفهایش، فتنه و شور و شوقی دارد که دل او را تسخیر کرده است. شاعر همچنین از داغ دل و دردهایی که دارد صحبت میکند و احساس میکند که این فرد به سبب زیباییاش، دنیایی از آتش و حرارت را ایجاد کرده است. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که این شخص از حساب و کتاب دنیا فارغ است و روحش به امیرالمؤمنین پیوند دارد.