شمارهٔ ۱۰۱ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دمید صبح، چه خسبی چو بخت من برخیز؟
بساز چنگ و برآور خروش رستاخیز
ببوی باده بر آمیز نکهت گل را
که شب بروز بر آمیخت صبح رنگ آمیز
مرا ز مستی دست قدح ستان بنماند
بدست خویش قدح را بحلق من در ریز
بجام باده فرو برسرم وگر ترسی
که غرقه گردم، زلفت بسست دست آویز
محیط چرخ دخانیست، چشم ازو بفکن
بسیط خاک غباریست، از سرش برخیز
نه آسمانی، با ما زمان زمان بمگرد
نه روزگاری ،با ما نفس نفس مستیز
بدست رطل گران دادیم باوّل بار
بپای مستی اگر مردی از سرم مگریز
ترا که گفت که چون روزگار هر ساعت
بلا چون ریگ بغربال چرخ بر من بیز؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به صبحی نویدبخش و امید به زندگی اشاره دارد. شاعر از خواب خوش خود و بیداری به گوشهای از دنیای شاداب و پرنشاط میگوید. او از زیباییهای صبح، مانند بوی گل و باده، و از دلشورههای شادابی وجودش صحبت میکند. شاعر به مستی و شوق زندگی تأکید دارد و از زمانه و فراز و نشیبهای آن نگران است. او دعوت میکند تا از لحظات زندگی بهرهبرداری کنیم و از غمها و مشکلات غافل شویم. در نهایت، با نگرانی از گذران زمان و تلخیهای آن، بر لزوم لذت بردن از زندگی تأکید میکند.