شمارهٔ ۱۱۶ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
عید کنون عید شد که روی تو دیدم
کار کنون راست شد که در تو رسیدم
با چه برابر کنم چنین دو سعادت
من که مه عید را به روی تو دیدم
جان و جوانی بباد دادم ازیراک
بوی سر زلف تو زیاد شنیدم
در هوس آن که بر خط تو نهم سر
سوی تو همچون قلم به فرق دویدم
راه چو زلفت دراز بود و چو شانه
پای شدم جمله و به سر ببریدم
شرح یکی از هزار هم نتوان داد
آنچه من از دست فُرقت تو کشیدم
در طلب آفتاب روی تو چون صبح
دم نزدم من که پیرهن ندریدم
دولت وصل تو یار من شد و آخر
جان خود از دست هجر باز خریدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر درباره شادی و شگفتی خود از دیدن محبوب سخن میگوید. او بیان میکند که چگونه دیدن روی محبوبش او را در وضعیت جدیدی قرار داده و زندگیاش را تغییر داده است. او از احساسات عمیق و فشردگی درد جدایی و تلاشهایش برای رسیدن به محبوب میگوید. همچنین اشاره میکند که از شدت عشق و اشتیاق، جان و جوانیاش را به خاطر محبوب فدای کرده و در تلاش برای وصال به اوست. در نهایت، او حقیقتی عمیق را بیان میکند که باوجود تمام سختیها، دست یافتن به عشق و وصل، ارزش تمام رنجها را دارد.