شمارهٔ ۱۲۷ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
ای بتو چشم نکویی روشن
وی ز تو خانۀ دلها گلشن
بستهام در سر زلفین تو دل
مشکن آن زلف و دلم را مشکن
هر سیاهی که رخت با من کرد
اندر آمدش همه پیرامن
خط خود بر رخ خوب تو نوشت
حسن چون دیدش وجهی روشن
درکشی دامن ازین چشم پر آب
تا نخوانند تو را تردامن
چه زنی آتش در خرمن من؟
که زد آتش دل من در خرمن
خوش درآمد خطت ای جان, چه شود
گر درآیی تو چو خطّت با من؟
تا تخلّص کنم از وصف رخت
بثنای سر احرار زَمَن
فخر دین صاحب عادل که مدام
دشمنش باد به کام دشمن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی محبوب است. شاعر به محبوبش نگاه میکند و او را به عنوان روشنایی دلها تعبیر میکند. او بیان میکند که دلش را به زلفهای معشوق بسته و از او میخواهد که آن زلفها را نشکند. شاعر به تضاد رنگ سیاه و زیبایی محبوب اشاره میکند و این که چگونه زیبایی محبوب باعث روشنایی و روشنی در اطرافش میشود. در ادامه، احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوق بیان میشود و او از تاثیر منفی عشق و عواطفش بر وجودش صحبت میکند. در نهایت، شاعر به فخرفروشی و تمجید از معشوق خود میپردازد و از دشمنیهایی که برای او وجود دارد، ابراز نگران میکند.