شمارهٔ ۱۳۹ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای باد صبا خبر چه داری؟
از زلف بتم اثر چه داری؟
از غمزۀ او دلم جدانیست
زان بیماران خبر چه داری؟
گر مردم چشم من نیی تو
بر خاک درش گذر چه داری؟
بوی سر زلف و خاک کویش
دانم داری دگر چه داری؟
ما را ببهای نیک بفروش
زین جنس متاع هر چه داری
دل را بجز این دو نیست حاجت
از تو مثلا خود ارچه داری
از من بریار بر پیامی
تو خود بجزین هنر چه داری؟
گو از تو چو حال من چنین شد
دریاب، غمی بخور، چه داری؟
گر هست ترا بکشتنم رای
تعجیل کن ای پسر چه داری؟
بی فایده صد هزار دل را
سر گشته بزلف در، چه داری؟
در بسته میان بعشوه ما را
بر هیچ نه چون کمر، چه داری
بد عهدی و جور و یار دیگر
کردی همه، زین بترچه داری؟
بردی دل و صبر و جان، نگویی
تا چشم هنوز بر چه داری؟
ترسم که جوابم این فرستی
دانم که تو خود سر چه داری
جان و دل و صبر هیچ باشد
اندیشه بکن که زرچه دادی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد دل شاعر نسبت به معشوق است. شاعر از باد صبا میخواهد تا خبری از معشوقهاش بیاورد و به زلف و غمزۀ او اشاره میکند که دلش را دچار جدایی کرده است. او از باد میپرسد که آیا خبری از بیماران عشق دارد و اگر معشوق در کنارش نیست، چرا بر در او نمینشیند. شاعر همچنین خواسته هایی از معشوق دارد و میخواهد که به او توجه کند و غم او را دریابد. او به احساساتش اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز دیگری جز عشق او برای دلش لازم نیست. در انتها، شاعر از بیوفایی و سختیهایی که در عشق متحمل شده، شکایت کرده و ابراز نگرانی میکند که ممکن است جوابش از طرف معشوق ناامیدکننده باشد.