شمارهٔ ۱۵۶ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
خه، شاد و کش آمدی کجایی؟
شرمت بادا ز بی وفایی
کو آن عهد و استواری ؟
کو آن همه مهر و آشنایی؟
خود هیچ ز حال ما نپرسی
یک لحظه بنزد ما نیایی
جان و سر تو که هم سر آید
آن محتشمیّ و این گدایی
ما را چو فقاع بسته کردی
تا کوزه ز دیگران گشایی
گفتی که ز من جفا نبینی
هر چند که بیشم آزمایی
تقصیر نمی کنی زه تو
تو خود نه ز مردم جفایی
ای غم ز تو من چه عذر خواهم؟
پیوسته تو در صداع مایی
وی وصل ترا چه بود باری
کز دور رخم نمی نمایی
ای دل تو عظیم تیره رویی
وی عقل تو سخت تیره رایی
ای اشک تو باری از میانه
بر خود زده یی دو روشنایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به محبوب خود خطاب میکند و از او میپرسد که کجاست و چرا به او توجهی ندارد. او به یادآوری عهد و محبتهای گذشته میپردازد و از بیوفایی محبوب گلایه میکند. شاعر احساس ناشکری و غم را بروز میدهد و از بیخبری محبوب از حال او و دیگران صحبت میکند. در نهایت، او به تضاد میان مقام و منزلت خود و محبوب اشاره میکند و از غم خود به خاطر دوری او سخن میگوید. شاعر با نگاهی عمیق به روابط انسانی، احساسات و کنشهای درونی خود را بیان میکند.